عسل بانوی نانا

عسل بانوی نانا

روز به روز با عسل بانوووو

                          

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                   

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز            

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 16:44 ] [ مامانیش ] [ ]

سلام

بعد یه وقفی طولانی دوباره اومدییییییییییییییم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 8:32 ] [ مامانیش ] [ ]
خاطرات 24مرداد شب مهمونی عسلی

سلام دخترکوچولوم .مامان ماشالاله این روزاتامیتونی داری من واذیت میکنی غمگینروزای اول باخودم میگفتم خدایا این بچه چقدساکته امانگوفلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزهچشمکهزارماشالاه پیش کسی هم که آروم وقرار نداری وفوق العاده عاشق سکوتی واسه خوابیدنتمحبتالانم توبغلم خوابیدی منه بدبخت تونستم بیام خاطراتت وثبت کنم خندونکخلاصه اصل کاری روبگم هم شمابری تورختت هم مامان خانوم یه چرتی بزنه .دیشب مهمون داشتیم همکارای بابایی بودن خونه خودمون چون گنجایش 15نفرمهمون زن ومرد ونداشت رفتیم خونه آقاجون اینااونجاشمادخمل خوبی بودی من وبابایی تونستیم شام ومخلفات وآماده کنیم نفسمبوسهمه چیزفوق العاده پیش رفت خداروشکرتشویقخلاصه شب خوبی بود،ای خاله هادست زدن وهوراااکشیدن توهم که بیخیالش ،راستی یه دوست تپل وهم گیرت اومد،تبسم دخترخاله زهره عزیزم خییییییلی دوستت داشت چون بالشت خوشکلت وگوجه یی کردتعجبواماخسته کننده امروزهم نوبت بهداشت داشتی امامن توان بردنت ونداشتم قرارفرداصبح بریم، راستی کادوهم یه گوشوارخوشکل وپول گیرت اومد نگران نباش همش ونگه داشتم برات نفسکراضیدیگه بریییم مامان که داری شلوغ بازی درمیاری الان باباروبیدارمیکنی راستی عکسای جدیدتم میزارم مامانی الهی قربونت برم که این روزاچقدزودمیگذره ومن فقط میتونم چندتاعکس ازتوخوشکل داشته باشم دلم میخوادتک تک لحظه هات وثبت کنم اماخییییلی شلوغ میکنی و نمیزاری.شبت عسلی عسل بانووومبوس



[موضوع : ]
[ يکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 2:50 ] [ مامانیش ] [ ]
خاطرات عسل بانو20مرداد93

سلام عزیزکم شیرین عسلم خیلی دوست دارم مامان جون.محبت این روزادیگه داری شیطون میشی واذیتم میکنی راضیعسلی دیشب ازساعت2شب تاساعت 9صبح بیداربودی ومنم پات نشسته بودم صبح دیگه کلم داشت میترکیدزنگ زدم عمه لطیفه اومدشیرت ودادم وگفتم دیگه تحویل توعمش تامن یه نمه استراحت کنم ،بعداز10دقیقه شماصدات بلندشدتعجبمیدونی چراچون گشنت بوداساسیخندونک البته ناگفته نماندمامانی ،دیروزعصری هم مامان جون حمومت داده بودتخت خوابیده بودی بخاطرهمین شب من واذیت کردی حالاببینم امشب چیکارمیکنی بامن بیچاره سوتامیدوارم راحت بخوابی.امروزعمه راحله ازمشهدبرگشته حتمایه سرمیادطرفت، مامان جونم که همش سفارش میکنه عسل سرمانخوره، مامانی نه سرمابخوری که مامان جونت من ومیکشهترسو.اتفاق خاصی نیفتاده جووونم، راستی ی یتعجب یه چیزی یادم اومدعموصادق که تازه برگشته بودیه سراومدپیش دخملم وبعدرفت خونه بابابزگیناروستا،چون این روزهاموقع برداشت محصولات مامان جون همه اونجاجمع هستن منم پارسال بودماولی امسال نیستم ایشالاه سال آینده باشماگل دخترمیریم عزیزم.بابایی نیستش الان سرکاره شماهم راحت خوابیدی ظهری اومدگفت وااای دخملم چه تغییرکرده ماشالاه گفتم چی ی ی ی توهمین 8ساعت بعدش توگریه کردی گفت نههه همون دخترخودمهقه قهه من برم اماده شم واسه نمازعزیزم دوست دااارم یه دنیابووووس فعلامامانی



[موضوع : ]
[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 19:47 ] [ مامانیش ] [ ]
خاطرات 18مرداد93 برای عسل کوچولوم

سلام عشق کوچولوی من،امیدوارم ازاینکه من خاطراتت روهرروز ثبت میکنم خوشحال باشی عزیزم.

خوووب دیشب شماجیگرخانوم بعدازخوردن شیرت داشتی سکسکه میکردی منم تصمیم گرفتم تواین

فاصله لباس هات وکه تمییزشسته بودم روبندتوبالکن آویزون کنم ،یهووصدای دراومد،واااای مامان جون

وآقاجون ودایی اسماعیل بودن هیپنوتیزمچشام 4تاشده بودخنده یی بوداخندونکقه قههمیدونی چرا؟؟سکوتسکوتساعت 2شب 

بود،آقاجون گفت ناناز ماکجاست دلمون براش یه ذره شده ،تا مامانی دلشون برای شماخوشکل خانوم

تنگیده بودهبوسوازشانس خوبشون شماهم بیداربودین مامان جون حسابی باهات بازی کردنفس کوچولوی

من،دیگه مامان جون اینازیادپیشمون نموندن رفتن بازمن موندم وشمانفس مامانی فرداش که یعنی بشه امر

وزنوبت دکترداشتم واسه چکاب قرارشدصبح شیرت وبدم وپیش عمه لطیفه بزارمت ،که همینطورم شد

صبح شیرت ودادم ورفتم دکترنوبت 1بودم خداروشکر چکاب شدم گفت همه چیز خوبه خداروشکربغل

منم بالب خندون دست های پرازخریداومدم خونه تاکوچولوم هنوزنازخوابیده قربونت برم مامانی خیلی

دوست دارم نفس خلاصه امروزاتفاق خاصی نیفتادفقط من شماروتنهایی ول کردم ورفتم دکترکه خیلی  

برام سخت بوددیگه هیچ وقت این کار رونمیکنم  نمیدونی ازبس بوت کردم دیگه داشت گریم میگرفت انگار

10سال ازت دوربودم جیگرطلااادوست دارم زیاددددد



[موضوع : ]
[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 20:05 ] [ مامانیش ] [ ]
عکس های جدیدخاله ریزه مامان

اینم عکس ناف خوشکلم خاله هاخندونکخندونک

اینم عکس ناف خوشکلم

خوووب دیگه ظهرهم نمیزارن ماخواب راحت داشته باشیمگریه

اینجانافم افتاده بودگفتم یه عکس بگیرین یادگاری داشته باشم  اینجادیگه خودم بارضایت قلبی قبول کردمراضیراضی

گریههههههه اینجاحالم بدبوده خاله هاگریهگریه

اینجاروببینین چه دخمل خوبی هستم حجابم ورعایت کردمچشمک

راستی این هاهم عکش مرغ عشق هامههه خیلی دوششون دالم امامامانی نمیزاره بیالمش خونه ی خودمونهیسنه

آخه شمابگین الان من وقت خوابمه یاقایم موشک بازیخنده



[موضوع : ]
[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 15:32 ] [ مامانیش ] [ ]
خلاصه یی ازاتفاقات چندوقتی که نتونستم خاطرات دخملم وثبت کنم

خوووب مامانی عزیز 5روزت که شدصبح با بابایی آماده شدیم ت ابریم بهداشت برای آزمایش  تیروئید و سنجش شنوایی خلاصه با بسم الله و امید به خدا راه افتادیم زیبارسیدیم بهداشت همه ی کارکنای بهداشت بابابزرگ وبابایی رومیشناسن(چون بابای بابا جونت بهیار بوده و یه جورایی سرشناس دخملم الانم که بابایی تو بیمارستان کار میکنه و منشی اورژانس هستش و مسئول آی تی بیمارستانه)جلواومدن و تبریک گفتن قدم نورسیده شماعسل خانوم وخندونکمن هم  قندتودلم آب میشد چون خیلی حس خوبیه واسه همه مهم باشی خلاصه برات نوبت گرفتیم وهمه ی کارات و انجام دادیم خانومی که کارات و انجام میداد گفت آزمایشت جوابش 25 مرداد میاد و سنجش شنواییت هم که خداروشکرعالی بودمحبتبغلحالا قرار بود بریم بیمارستان آزمایش زردی بدی آزمایش دادیم دخملم،گفتن 20دقیقه دیگه جوابش میاد رفتیم تو ماشین من به شما شیرت و دادم و جات رو تمیز کردم تو این فاصله هم بابایی رفت جواب آزمایش و بگیره وقتی برگشت گفت زردیت بالاست خدایااا تنم لرزیداز اسم بالا بودن زردی وبستری شدن تودلشکستهدلشکسته واسم سخت بود آخه تو خیلی ضعیف بودی مامانی خلاصه به زور دکترو بابایی منو راضی کردن واسه بستری شدنت دلم نمیخواد ازحال و هوای بستری شدنت بگم فقط بدون تو 24ساعت زردیت اومدپایین وبه خیروخوشی اومدیم خونه خیلی برام سخت بود مامان الهی هر چی درد و بلا داری همیشه بخوره توسرمامانت چشمک حالا حالت خوب خووووب شده عزیزم و من هم از اینکه خوبی خوشحالم و شاکر خدا هستم .اتفاق مهم بعدی این بودکه مامان جون شما15 مردادساعت 21:50که دقیقا40دقیقه از10روزگیت گذشته بود ناف خوشکلت افتادخندهخندونکبغلو من خیالم ازبابت ناف خوشکلت راحت شدنفسم، چون با وجود ناف کوچولوت من عاجز بودم واسه رسیدگی کردن بهت اینم خلاصه اتفاقات مهم این چند روزدوست دارم دخترکم بووووسجشن



[موضوع : ]
[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 14:45 ] [ مامانیش ] [ ]
نامه بخشش ازعسل بانو

سلام عشق من تورو خدا مامانت و ببخش که این روزا نمی تونه مرتب بیاد و خاطرات قشنگ توروثبت کنه عزیزدلمخطا.الان  تازه از خونه ی آقاجونت اومدیم  عسلم شماهمه مدت اونجالالابودیخواب ناگفته نماندکه پسرعمه لطیفه خیلی اذیتت میکردمنم دیگه تصمیم گرفتم بیاییم بالا خونه خودمون مامان جان چون باباتاچنددقیقه دیگه ازسرکارمیادبایدیه کم براش خوشکل کنیم جیگرم چشمکوناگفته نماندکه حسابی دلش برات تنگ شده  این وازپیام هایی که ازصبح تاحالا میده ومن وکچل کرده فهمیدم هی میگه اینجورش نکنی حواست به پوشکش باشه سردش نشه گرمش نشهکچلکچلبابامن خودم مواظبشم دیگه الهی قربونت بگردممحبتمحبت خلاصه مامان قول میدم ازاین به بعدتمام خاطرات قشنگت وبنویسم عزیزدلم قوووووولراضیراضی پس مامان وبخشیدی دوست دارم شیرینی زندگیم



[موضوع : ]
[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 13:37 ] [ مامانیش ] [ ]
عکسای جدیــــــــــــــــــد

سلام امروز اومدم چندتا عکس جدید بزارم از عسل زندگیم

چندتا عکس هم از پسر عمه عسل بانو (امیر علی) میزارم

خوب عکس اول : یه خواب نااااااااااااااااااااااااااز

عکس دوم : همچنان خوابـــــــــــــــــــ

عکس سوم : لالا لالا لالاخندونکخندونکخندونکخندونک

عکس چهارم : لالا  کردم 

عکس پنجم : بیدارم دیگه بخدا

عکس ششم : انگشتای کوچولوم تو دستای تپل بابایهیسخندونکچشمک

عکس هفتم تا نهم : امیر علی،چند روزه اومدن خاستگاری هر کاریشون میکنیم دست بردار نیستن.شاکیکچلسوتوالاااااااااااااااااه

عکس دهم و پایانی: بازم خوابببببببببببخواب آلودخواب آلودخواب آلودخواب آلودخواب آلودالبته از زاویه دیگهخندونک

              



[موضوع : ]
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 17:19 ] [ مامانیش ] [ ]

شلاااااااااااااااااااااااااااااامبوس

خوبین؟من که عالیم.شیرمو خوردم جامم که تمیزه مامان و بابا و هم کلی نازم میکنن و بهم میرسن

خیلی استرس دارمخستهخسته آخه میدونی امروز باید برم پیش دکتر.مامانی میگه زردی دارم،ولی ندارم بخدا بابام میگه ندارم

خوب دیگه من برم آماده شم که برم پیش دکتر

وایییییییییییییییییی چی بپوشم حالاااااااااااازیبا



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 مرداد 1393 ] [ 15:56 ] [ مامانیش ] [ ]

شلام خاله ها و عمو ها

من اشمم عشل بانو هستش

6 مرداد بدنیا اومدم تقریباً ساعت 9 و 10 دقیقه شب

اولین بچه خانواده هستم

اسم بابا جونم حسین و اسم مامانم هم آسیه هست

خیلی دوسشون دارم،اونا هم منو خیلی دوس دارن

خوب اینم عکسام

                          تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چه نـــــــــــــاز خوابیدم

 

کادوهای من از طرف بابای

این نشونمه،پسر عموم آورده برام زیباچشمکخندونک

این اولین عکس منه،چه تپلی بودمعینکزیبا

            تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 16:08 ] [ مامانیش ] [ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد

اسلایدر